![]() |
![]() |
|
|
با آسانترین روش در اینجا دانلود کنید
عکس هایی برای صفحه موبایل شما محیط خودرا شبیه ویندوز و . . . کنید! هر فولدر ۴۲ عکس برتر برایه مثال چند نمونه از تصاویر کمی جالب رو درزیر قرار دادم اما تویه فولدرا جالبترن اگه میخواید گالری ۴۲ عکسه موبایل رو دانلود کنید که با فایل زیپ هم فشرده شده و دانلودش اسونه بر رویه فولدر شماره ۱ کلیک کنید. فولدر شماره 1 حتما مطالب پایین رو بخونید در این پست رمز :http://igi-ir.blogfa.com بعد از دانلود کردن این رمز رو کپی و به قسمتی که از شما رمز رو میخواد پیست کنید مطمئن باشید پشیمون نمیشید. کسائی هم که مشکل یا سئوالی دارن بگن منتظر نظراتتون هستم در ضمن کسایی که دانلود می کنن برام تو نظرات بگن که دانلود کردن از دوستانی که میخوان این بسته هارو تو وبلاگ یا سایتشون به نمایش در بیارن استقبال می کنم فقط به مخاطباشون رمزو بگن منتظر بسته های بدی ما باشید برایه دیدن بقیه مطالب بر رویه لینک زیر کلیک کنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:38 توسط آسمان |
|
|
(یه سایت گروهی ایجاد کردم براهی اینکه میخوام کارمو گسترده تر کنم تا شما عزیزان بتونید استفاده بیشتر ببرید به همین یه سایت گروهی درست کردم تا خوده شما ها هم بتونید مطلب توش بزارید و تو بحث ها شرکت کنید حتی میتونید توش به اختیار عکس هم بزارید تا دوستاتون هم از کارایه شما استفاده ببرند . چون این یه سایت گروهی در ضمن توش همه چی هست.)
سایت گروهی ارومیا
شما در این گروه می توانید به راحتی در همه بحث ها شرکت و همچنین بحث براه بیندارید. شما در این گروه میتوانید از مقالات ، عکس ها و ............... به رایگان مشاهده و استفاده کنید همچنین از اخبار روز جهان و رویدادها با خبر شوید. در ضمکن میتوانید لینک وبلاگ و سایت های خود را در این سایت به نمایش بگذارید .یه چیزه دیگه اونم اینه که اگه عضو بشید مطالب سایت بصورت اتوماتیک هر دفعه بعداز به روز شدن به میل باکس شما فرستاده میشه . برایه دیدن موضوعات به قسمت پایین سایت ، بر روی عنواین کلیک کنید . پیغام خود را مبنی بر قرار دادن لینک یا گرفتن حق عضویت ، یا طرح سئوال و پیام ها به آدرس ایمیل ایجاد کننده vafasiz_2006@yahoo.com ارسال فرمایید. البته می توانید پیغام های خود را در قسمت پاسخ یا بحث در این موضوع که در انتهای هر صفحه وجود دارد درج و پاسخ خود را در همان صفحه مشاهده بفرمایید. با تشکر گروه ارومیا برای دیدن سایت گروهی ارومیا اینجا کلیک کنید.
بر محمد و آل محمد صلوات التماس دعا |
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 1:37 توسط آسمان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:18 توسط آسمان |
|
|
پرنده فقط يک پرنده بود روزي بود و روزگاري و شهري بود به اسم علي آباد که چنين بود و چنان ... تا آن روز که همه مردمن اين شهر از بهار و پاييز طلوع و غروب وخلاصه از اينکه بهارها اين همه صداي پرنده و چرنده توي گوشهاشان زنگ بزند و پاييز ها اين همه برگ زرد جمع کنند جانشان به لب رسيد ، آمدند و هر چه آهن پاره و باديه و بشقاب و کفگير داشتند ريختند توي يک کوره بزرگ بزرگ و بعد دادند دست فلزکارهاي شهر آنها هم نشستند و يک تاق گنده ضربي درست کردند براي سقف شهر با دويست سيصد تا هواکش و همهخانه ها چراغهاي آويزي و زنبوري و مهتابي را آوردند خرد کردند و دادند يک کره بزرگ درست کردند و يک روز با سلام و صلوات بردند زير تاق شهرشان آويزان کردند و برق قوي و خيره کننده اي را دواندند توش آن وقت بود که رفتند سراغ درختها وپرنده ها و اعلاميه پشت اعلاميه که: هر يک از آحاد مردم اين شهر موظف و مکلف است که در اسرع وقت يکي از اشجار شهر را ريشه کن کرده به خارج شهر حمل کند و الا طبق تبصره ... ماده ... حکم حکم زور بود اگر آنجا بودي ميديدي که چه طور يکي يکي مردم با بيل و کلنگ و اره و مته افتاده اند به جان چنارهايي که سالهاي سال بهارها سبز مي شدند و پاييزها برگهاشان را که مثل پنجه سر گلدسته ها بود ولو مي کردند توي خيابانها و يا صف دراز مردم را ميديدي که چه طور درختها را کول کرده بودند و از دروازه اي شهر مي بردند بيرون و بچه ها و پيرزنها هم گلدانهاي بزرگ و کوچک نرگس و ياس را مي ريختند توي گودالهاي بيرون شهر بعد هم حکم شده که حالا نوبت پرنده هاست و ماهيها و مرغها و سگها و گربه ها و يک هفته تمام ده بيست تا ماشين باربري راه افتادند دور شهر هر کدام با دو تا مرد کت و کلفت که قفس قناريها و بلبلها و ظرفهاي پر از ماهي را مي گرفتند و مثل سيب زميني مي ريختند روي هم يا کتونه هاي مرغها و کبوترها را بار مي کردند و سگها و گربهها را که توي کيسه گوني کرده بودند روي هم مي چيدند و يک ماه نگذشت که ديگر توي همه شهر علي آباد يک وجب خاک پيدا نمي شد و يک ساقه سبز علف يا يک پرنده کوچک و حالا شهر شده بود يک شهر نمونه نه شبي داشت نه پاييزي درست مثل کشور هميشه بهار توي قصه ها خيابانهاي پاک و پاکيزه اش مثل آيينه مي درخشيد توي آن همه کوچه پس کوچه نه درشکه اي و نه گاري و نه اسبي و راست راستي هر چه مي گشتي و گوش به زنگ مي ايستادي نه واق واق سگي را ميشنيدي و نه قوقولي قوقوي خروسي که مردم را صبح سياه سحر از خواب خوش زابرا کند مردم سر براه شهر سر ساعت 8 که بوق کارخانه ها بلند مي شد يک چيزي خورده و نخورده لباسهاشان را مي پوشيدند و آويزان مي شدند به تراموايي اتوبوسي چيزي و مي رفتند سر کارهاشان و طرفهاي ساعت 17 جوانها با دو تا ساندويچ و يک پپسي توي سينماها پلاس بودند و مردها و زنهاي پا به سن توي جنده خانه ها و کافه ها ... و يا مي رفتند توي ميدانهاي شهر مي ايستادند به تماشاي درختهايي که از سنگ تراشيده بودند و برگهاشان حلبي سيز سير بود و يا نگاه مي کردند به پرنده هاي فلزي روي شاخه هاي درختها و چراغهاي رنگارنگ نئون و ژسهاي لخت مادرزاد ستاره ها تا آن ساعت که آن بلا نازل شد بله بي شک و شبهه بلا بود آن هم يک بلاي آظچماني يعني خيلي از مردم شهر ايستاده بودند توي ميدان بزرگ و نگاه مي کردند به فواره ها و مرغابيهاي پلاستيکي و درختهاي سنگي که يکدفعه ميان آن همه پرنده ريز و درشت فلزي چشمشان افتاد به يک قناري کوچک که درست و حسابي آواز مي خواند و بالهاي زرد و قشنگش را به هم مي زد و براي همين بود که يک دفعه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و پاسبانها با آن لباسهاي نو و براقشان ريختند توي ميدانها و کوچه ها و خانه ها و هر سوراخ و سنبه اي را گشتند همه جا را گشتند حتي توي زير زمين خانه ها و لاي همه خرت و پرت صندوقها را اما پيداش نکردند که نکردند تازه هيچ کس هم نفهميد که اين قناري کوچک با آن بالهاي زرد و قشنگش از کجا آمده بود ؟ دروازه ها را که بسته بودند و تمام باغ و برها هم که شده بود خانه و هتل و کافه و جنده خانه تاق ضربي هم که يکدست بود و بي درز براي همين بود که ريش سفيد هاي عصا به دست شهر نشستند و عقلهاشان را سر هم کردند آن وقت بود که فهمديند اين بلا از کجا بر سر شهر نازل شده گفتند و نوشتند که : اين پرنده فقط از دروازه هاي شهر آمده است اما آنها که دم هر دروازهاي چند تا ششلول بند گذاشته بودند و يکي يک تور سيمي و يک چماق سر نقره داده بودند دستشان پس حتما اين پرنده توي قطار گونيهاي برنج و گندم و بنشن بوده يا شايد يک شير پاک خورده اي از شهر هاي همسايه يک تخم قناري را گذاشته يک گوشه دنج و گرم وبعد اين تخم کوچک پرنده شده و از انبار شهر پريده و آمده نشسته روي شاخه يک درخت سنگي و شروع کرده به خواندن و بالهاي زرد و قشنگش را به هم زده براي همين بود که زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و ريختند توي کوچه ها و خاه هاي مردم و اگر تو آنجا بودي مي ديدي که چه طور بي هوا ميريختند توي خانه ات اينجا را بگرد آنجا را بگرد توي پستو را توي صندوق را توي زير زمين را پشت قفسه هاي کتاب را حتي از سر بقچه بسته هاي بيبي جونها که قصه هاي قشنگي از پرنده و ستاره و سنگريزه بلد بودند نمي گذشتند اما مگر مي شد پرنده اي به آن کوچکي را پيدايش کرد پيش مي آمد که کارگرها سرگرم کار بودند و صداي دستگاهها بلند بود و سواريها ريز و درشت مثل جوجه از دهانه کارخانه مي آمدند بيرون که يکدفعه يکي از آنها مات مات زل مي زد به يک گوشه و آن وقت از اين گوش به آن گوش و يک دقيقه نمي گذشت که همه دست از کار مي کشيدند و مي ايستادند به تماشاي قناري کوچک که بالهاي زرد و قشنگي داشت اما تا زنگ خطر کارخانه به صدا در مي آمد و ماشينهاي آتش نشاني مثل اجل معلق سر مي رسيدند و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان مي ريختند توي کارخانه ، قناري ، مثل يک چکه آب تو زمين فرو مي رفت آنها هم همه کرگرها را مي ريختند بيرون و درهاي کارخانه را مي بستند و سر تلمبههاي بزرگ د.د.ت را مي گرفتند تيو سالن کارخانه اما باز دو سه ساعت ديگر مي ديدي قناري کوچک با آن بالهاي زرد و قشنگش مي آمد و مي نشست روي سر شير سنگي روبروي عمارت شهرداري و شروع مي کرد به خواندن و هنوز صداي پاي پاسبانها روي سنگفرش پاک و براق شهر بلند نشده بود که مردم سر براه شهر آويزان مي شدند به تراموا ها و اتوبوسها و در مي رفتند و قناري هم مي پريد و مي رفت و درست ساعت 17 18 باز توي ميدانهاي شهر پيدايش مي شد بچه هاي کوچولوي شهر هم که سرشان پر بود از قصههاي پرنده ها و دلشان غنج مي زد براي يک قناري کوچک و قشنگ که بگيرند توي مشتهاشان و يا يک گربه که بگذارند روي پاهاشان و ناز کنند و يا يک گلدان با يک ساقه نازک گل نرگس ... آن وقت ساعت 8 عوض آن که کتابهاشان را که پر بود از ژس درختهاي سنگي و دودکشها و شکل و شمايل پاسبانها بزنند زير بغلشان و مثل بچه آدم بروند روي نيمکتهاي آهني کلاسها بنشينند و به معلمهاي باسوادشان که هميشه خدا يک عينک پنسي توي صورتهاشان ولو بود گوش بدهند و معادله هاي چند مجهولي را حل کنند ياغي شده بودند بله درست و حسابي پاپيچ مردم شهر و اولياي محترم شهر علي آباد شده بودند يعني از ساعت 5 6 که هيچ تنابنده اي پيدا نبود راه مي افتادند توي کوچه ها و ميدانها دنبال قناري کوچکي که بالهايش زرد و قشنگ است تازه همه اينها به کنار ساعت 16 17 که روزنامه ها در مي آمد تمام صفحات اولشان پر بود از ژسهاي قد و نيم قد قناري که مثلا نشسته بود روي تاق يک اتوبوس دو طبقه و يا روي مجسمههاي رنگ و وارنگ ميدانها و سر مقاله پشت سر مقاله بود که درباره زحمات طاقت فرساي مامورين براي نابودي قناري کوچک با بالهاي زرد و قشنگ به چاپ مي رسيد دست آخر ريش سفيدهاي شهر بس که نشستند و چاي و بيسکويت خوردند و کميسيون پشت کميسيون و گزارش پشت گزارش از نا افتادند و نوشتند و گفتند که : ما عقلمون به اين کار قد نمي ده براي همين بود که روزنامه ها با حروف درشت 72 نوشتند که : ريش سفيدها زه زدند آن وقت بود که پسر بچه ها شير شدند و تير کمانها را علم کردند و افتادند به جان پرنده هاي فلزي و مرغابيهاي پلاستيکي و چراغ کت و کلفتي که زير تاق ضربي شهر علي آباد آويزان بود و يکي از همان گلوله هاي گرد آهني بود که درست خورد به گوشه راست چراغ و بي بي جونها گفتند که چراغ هم مثل خورشيد يک چشمش کور شد سپورهاي شهرداري هم از بس عروسک و گلهاي پلاستيکي و پرنده هاي فلزي از توي کوچه پسکوچه هاي شهر جمع کرده بودند خسته شدند و از همان وقت بود که آسفالت يکدست کف ميدانهاي ورزش و خيابانها و کوچهها ترک خورد و علف سبز و روشني از زمين بيرون زد و تاق ضربي شهر علي آباد نشت کرد و يکدفعه مردم حس کردند که دوباره باران بله نم نم باران درست و حسابي روي سرشان مي ريزد و بوي نم شامه شان را قلقلک مي دهد کم کم داشت کار آب باز مي کرد و پرونده قناري کوچک با بالهاي زرد و قشنگ آن قدر قطور و قطور شده بود که ديگر توي همه اتاقهاي بايگاني بزرگ شهر جاي سوزن انداز نبود تا آن که يک روز ساعت 8 هر چه زنگ خطر بود به صدا درآوردند و هر چه پاسبان و پليس آتش نشاني بود ريختند توي خيابانها و کوچه هاي شهر علي آباد و مردم را از خانه ها و کارخانه ها و عرق خوريها و جنده خانه ها کشيدند بيرون و بعد که جيب و بغل زنها و مردها و بچه ها را خوب خوب گشتند دروازه ها را باز کردند و همه را ريختند بيرون و همه پاسبانها و پليسهاي آتش نشاني با ماسک و تلمبه هاي بزرگ د.د.ت رفتند توي شهر و دروازه ها را کيپ کيپ بستند و هر چه مردها و زنهاي شهر علي آباد با مشت زدند به ديوارهاي شهر و بچه ها گريه کردند هيچ کس دروازه ها را باز نکرد که نکرد بله دروازه ها را بستند کيپ کيپ و هواکشها را خاموش کردند و با آن تلمبه هاي بزرگ که پر بود از گرد د.د.ت ريختند توي شهر و از اين خانه به آن خانه ... خلاصه همه سوراخ سنبه هاي شهر را ضدعفوني کردند و درزهاي تاق ضربي را گرفتند و آسفالتها را لکه گيري کردند و چراغ را باز راست و ريس کردند و دوباره برگهاي سبز حلبي و پرنده هاي فلزي را نشاندند روي شاخه هاي درختهاي سنگي و يک رنگ آبي سير قشنگ قشنگ زدند به تاق و چند تا ابر سفيد ولو کردند توي آن و وقتي که يک هفته تمام گذشت و ديدند که ديگر خبري از آن قناري کوچک با بالهاي زرد و قشنگ نيست دروازه ها را باز کردند بله دروازه ها را باز کردند باز باز و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان ايستادند دم دروازه ها و يکي يکي بله يکي يکي ... پشت سر هم ... و جيب بغل همه شان را ... بله اما همه مردم شهر علي آباد رفته بودند و هيچ تنابنده اي بيرون دروازه نبود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1:13 توسط آسمان |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:20 توسط آسمان |
|
|
زنك كاسه اي آش كشك با يك تكه نان بيات جلو شوهرش گذاشت و گفت: بگير كوفت كن! اينو هم با هزار مصيبت تهيه كرده ام. مردك فكر كرد: پس پول هايي كه امروز صبح بهت دادم چه شد؟ بعد دوباره فكر كرد: از تيغ آفتاب تا تنگ غروب كار و زحمت، چيزي كه بهت مي رسد آش كشك با يك تكه نان بيات. خوب باشد! زنك كمي بالاي سر شوهرش ايستاد تا اگر غرولند راه بيندازد سركوفتش بزند. بعد كه ديد چيزي نگفت، گرفت و رفت آشپزخانه از خاگينه اي كه پخته بود چشيد تا كم شيرين نباشد. مرغ برياني را كه داشت روي آتش جلز و ولز مي كرد جابجا كرد، كدوها را پوست گرفت و توي تابه انداخت. عسل و كره را پهلوي هم تو بشقابي گذاشت و ... سفره ي رنگيني آماده كرد. آنوقت پيش شوهرش آمد كه آش كشك را با نيمي ازتكه نان بياتش خورده به خميازه افتاده بود. زن گفت: يه ديزي مي خوام. زود پا مي شي ميري از ديزي فروش بازار مي خري و مياري. مردك كه هواي خواب شيرين بعد از ناهار به سرش زده بود، پكر شد و زير لب گفت: نميشه اينو يه ساعت بعد بخرم؟ تازه اين همه ديزي را مي خواهي چكار؟ هر روز يه ديزي؛ هر هفته هفت ديزي. زنك جوابي نداد. به صداي پارس سگي رفت طرف دريچه اي كه از طبقه ي دوم به كوچه باز مي شد. نگاهي به كوچه انداخت و به كسي گفت: يه كم صبركن. ذليل شده هواي خواب به كله ش زده. دارم مي فرستمش پي نخود سياه. خبرت مي كنم. در را بست. قيافه ي اخمويي گرفت و گفت: گور بگور شي همسايه بد! اين را گفت كه شوهرش چيزي نپرسد. و چه بجا گفت. مردك خود را حاضر كرده بود كه بپرسد كي بود؟ مي خواست سرصحبت را باز كند و موضوع ديزي ماست مالي شود. زنك در درگاه گفت: نشنيدي گفتم يه ديزي مي خوام؟ مردك گفت: چرا شنفتم. زن دست در جيب كت مردك كه دم در آويخته بود كرد و كليدي درآورد. گفت: كليد رو ورداشتم. هر وقت اومدي در ميزني ميام باز مي كنم. حالا ميرم بخوابم. و رفت به اتاقي كه مي شد گفت اتاق آرايش است. لباس هايش را درآورد. بدنش را عطر ماليد. بهترين لباسش را پوشيد. سرش را شانه زد. سرخاب سفيداب ماليد. كوتاه سخن تا شوهرش برود با خودش ور رفت بعد مثل عروس پا به درون اتاق گذاشت و دريچه را باز كرد. مردك سر پيچ كوچه به جوان شيك پوش خوش هيكلي برخورد. بس كه خواب آلود بود، كفش جوان را لگد كرد و فحش شنيد. جلوت را نگاه كن، بي سر و پا! بازار ديزي فروش ها آن سر شهر بود. تا آن جا برسد يكساعت تمام طول كشيد. به نخستين ديزي فروش گفت: منو زنم فرستاده كه يه ديزي بخرم. اگه دارين بدين. ديزي فروش زد زير خنده. كمي كه آرام شد به ديزي فروش پهلو دستيش هي زد: اوهوي، مشدي غضنفر ديزي فروش! باز هم آقا رو زنش فرستاده ديزي بخره ها... ها... ها... ها ها. او هم موذيانه زد زير خنده و سقف بلورين بازار را لرزاند و همسايه ي پهلو دستيش را آگاه كرد: اوهوي، داش سيد كاظم ديزي فروش! خل مي خواستي ببيني؟ نگاه كن. باز هم زنش فرستاده ديزي بخره ها... ها... ها ها. داش سيد كاظم ديزي فروش چنان با شدت خنديد كه دو تا ديزي از زير دستش در رفت و خاكشير شد. او هم خنده اش را قاطي خنده ي سه نفر نخستين كرد و به پهلودستيش هي زد: اوهو، آميز موسا كبلا سيد حسني ديزي فروش! نگاه كن. بازم زنش فرستاده ديزي بخره... ها... ها... ها ها. صداهاي خنده بازار را پر كرد. ديزي فروش ها سر مردك ريخته بودند و مي خنديدند. مسخره اش مي كردند. خلش مي خواندند. آخر سر مثل هميشه يك ديزي به قيمت بيست ريال فروختند و روانه اش كردند. يكساعت ديگر طول كشيد تا مردك به خانه اش رسيد. در زد. باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. آنوقت دلش خواست لگدي به در بكوبد. آجري از بالاي در افتاد و سرش را شكست. چيزي نگفت. دستي به سرش كشيد و خون قرمز خوش رنگش را نگاه كرد و لبخند تلخي زد. در اين وقت دريچه ي بالا خانه شان باز شد و صداي زنش را شنيد كه گفت: ديزي خريدي؟ مردك گفت: خريدم. زن گفت: خب، پرسيدي توش چقدر نمك بريزم؟ مرد اين را نپرسيده بود. هيچ وقت اين را نمي پرسيد. مي رفت ديزي را مي خريد مي آورد، اما نمي پرسيد چقدر نمك بايد توش ريخت. چون مي دانست كه نپرسيدن با پرسيدنش يكي است. اگر مي پرسيد، باز زنش بهانه هاي ديگري داشت: بپرس ببين چقدر آب بريزم، بپرس ببين چند دانه نخود مي گيرد. بپرس ببين ... اين بود كه هيچوقت نمي پرسيد. زنش دو بدستش افتاد: آخه زير آوار بموني انشاالله. مگه صد دفعه نگفته م نمك ديزي را بپرس بيا؟ يا الله زود برگرد و بپرس بيا. تا نپرسي در واشدني نيس. ديگه گذشته ها گذشته. مث دفعه هاي پيش نيس كه بهت رحم كنم و درو باز كنم. ديگه مته به خشخاش گذاشته م. ميري مي پرسي، يا تا روز قيامت همونجا مي موني؟ مردك خونش را مي ديد كه از نوك بينيش چكه مي كند. صداي زنش را هم مي شنيد اما خودش را نمي ديد. صداي نفس نفس زدن كس ديگري را هم مي شنيد. زنش گفت: چرا واستادي؟ گفتم... حرفش ناتمام ماند. چيزي زنش را عقب كشيد و دست مردي دريچه را دريچه ي خانه اش را بست. مردك خون آلود و كوفته راه بازار ديزي فروش ها را پيش گرفت و به نخستين ديزي فروش كه رسيد گفت: زنم اندازه ي نمك ديزي را پرسيد. ديزي فروش انگشتي به خون سر مردك زد و نگاه كرد ديد خيس است. گفت: انگار زنده اي! بعد شديدتر از پيش قهقهه را سر داد و به همسايه پهلو دستيش هي زد: اوهوي، مشدي غضنفر ديزي فروش! نگاه كن، آقا رو زنش فرستاده اندازه ي نمك ديزي رو بدونه. نگفتم؟ .... ها... ها ها. مثل دفعه ي پيش ديزي فروش ها يكي پس از ديگري به سر مردك ريختند و خنديدند. سقف بلورين بازار از زور خنده ترك برداشت. چند ديزي جوراجور از قفسه ها افتاد و خاكشير شد، آخر سر به مرد گفتند: برو به زنت بگو ، بيش از نيم مشت. كم از يه مشت.» مردك راه افتاد. بلند بلند اين حرف را تكرار مي كرد كه فراموشش نشود. بيش از نيم مشت، كم از يه مشت... بيش از نيم مشت، كم از يه مشت. گذارش از جايي افتاد كه در آنجا خرمن به باد مي دادند. ورد مردك را كه شنيدند گمان بردند كه روي سخنش با آنها است به سرش ريختند و تا مي خورد زدندش. وقت كتك تمام شد، يكدفعه به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد. دو تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. خرمن كوبها گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني، نگي بيش از نيم مشت، كم از يه مشت! مردك گفت: پس چي بگم؟ گفتند، بگو يكي هزار شه، خدا بركت بده. مردك راه افتاد. بلند بلند مي گفت: يكي هزار شه، خدا بركت بده! يكي هزار شه، خدا بركت بده! به جماعتي برخورد كه تابوتي روي دوش مي بردند. كسيشان مرده بود. ورد مردك را كه شنيدند، به سرش ريختند و تا مي خورد زدندش. وقتي كتك تمام شد باز به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد! پيش خودش گفت: اگه اين دفعه پام به خونه برسه مي دونم چكار كنم، چهار تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. عزاداران گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني، نگي يكي هزار شه! مرد گفت: پس چي بگم؟ گفتند: بگو اول آخري شه. ديديد ديگه نبينيد. مردك راه افتاد. بلند بلند مي گفت: اول آخري شه، ديديد ديگه نبينيد!.. اول آخري شه، ديديد ديگه نبينيد!.. به جماعتي رسيد كه عروس به خانه ي داماد مي بردند. ورد مردك را كه شنيدند يكي جلو اسب عروس را گرفت و باقي ريختند به سرش و تا مي خورد زدندش. باز به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد. پيش خودش گفت: اگه پام به خونه برسه، مي دونم چكار كنم. اين دفعه حقشه آش كشك با نون بيات بخوره. هشت تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. آدمهاي عروس گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني. نگي ديديد ديگه نبينيد. مرد گفت: پس چي بگم؟ گفتند: سوت بزن، كلاهت را هوا بينداز، شادي كن، بخند، فرياد بكش، آن قدر شادي كن كه مردم به حالت حسرت بخورند. يه كم اخم كني واي به حال و روزگارت. بايد بخندي. بايد شادي كني، بازي كني، مي فهمي؟ مگه نمي بيني همه شادي مي كنن؟ خوب گوش هات رو باز كن، يه كم اخم كني واي بحالت. بايد بخندي و شادي كني. مي فهمي كه؟ مردك خون لبهايش را پاك كرد. دندان هاي جلويش را كه در اثر مشت لق شده بود كند و دور انداخت و گفت: خيلي هم خوب مي فهمم. سپس راه افتاد. در حاليكه خون سرش از نوك بيني اش چكه مي كرد، اما لب هايش مي خنديد. خودش شادي مي كرد. فرياد مي زد. اخم نمي كرد. جست و خيز مي كرد و كلاهش را بهوا مي انداخت. و سوت هم مي زد. وقتي سوت مي زد خون از دهانش مي جست. وقتي مي خنديد اشك از چشمانش مي پريد. وقتي مي پريد پاره هاي لباسش بلند مي شد. وقتي كلاهش را بالا مي انداخت از سوراخ وسط كلاهش آسمان را مي ديد. در اين هنگام به كفتربازي برخورد كه كفترهايش را رديف هم لب بام نشانده بود و داشت دانه مي پاشيد كه كفترهاي همسايه را بگيرد. كفترها به هواي داد و فرياد مردك پريدند و تا دوردست رفتند. كفترباز سخت عصباني شد و بكوچه آمد و مردك را تا مي خورد كتك زد. بسر مردك زد كه همه ي اين كارها زير سر زنش است. پيش خود گفت: منو مسخره خودش كرده، مي دونه كه همه چيز زندگيش از منه. نمي خواد كاريم بكنه همين جوري سر مي دونه. شانزده تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. كفتر باز گفت: ديگه از اين غلط ها نكني! مردك گفت: پس چي بگم؟ كفتر باز گفت: هيچي نگو. كمرت را خم مي كني، صدات رو ميبري، كلاهت رو محكم مي چسبي، نفس هم نمي كشي، دست و پاتو جمع مي كني، پاورچين پاورچين از كنار ديوار راه مي ري. نفس هم نمي كشي. مي فهمي كه! مردك گفت: مي فهمم! خيلي هم خوب مي فهمم. كمرم باس خم بشه صدام بريده، كلاهم رو محكم مي چسبم، نفس هم نمي كشم از كنار ديوار يواشكي رد ميشم، مث اينكه نيستم. و راه افتاد. كمرش خم شده بود و نفسش بريده. و... اين دفعه پي در پي مي گفت: همه ي اين كارها زير سر زنمه... همه ي كارها زير سر زنمه... به جماعتي برخورد كه جلو دكان جواهر سازي جمع شده بودند. وقت ظهر، روز روشن دكانش را دزد زده بود و جماعت در جستجوي دزد بودند. مردك را كه با آن حال ديدند، دزدش پنداشتند آنقدر كتكش زدند كه نگو. خون خوشرنگ مردك از نوك بينيش چكه مي كرد. سي و دو تا بد و بيراه نثار زنش كرد و خواست كه برود، گفتند: اگر تو دزد نيستي نبايد اين جوري راه بري پس از آنكه جيب هايش را نگاه كرده، سر و وضعش را ديده بودند، او را ديوانه پنداشته بودند. مردك گفت: پس چكار كنم؟ گفتند: سرتو بالا بگير، كمرت را راست كن و برو. مردك راه افتاد. سر را بالا نگاه داشته بود و قد راست كرده بود. از اين حالتش خوشش مي آمد گويي سالها در جستجوي چيزي بود و حالا آنرا پيدا كرده بود. فكر كرد: از بس خم شده بودم داشتم قوز در مي آوردم. در همين فكر بود كه نردباني جلوش سبز شد. نردبان از در خانه اي بيرون مي آمد و در خانه ي روبرويي وارد مي شد. مردم خم مي شدند كه بگذرند. مردك خم نشد. نمي خواست اين حالت خوش آيندش را از دست بدهد. راست راست پيش رفت. مردم در كارش حيران ماندند. او را ديوانه خواندند. سر مردك سخت خورد به نردبان و عقب برگشت. نردبان انتها نداشت. هي پله بود كه از يك در بيرون مي آمد و در ديگري مي رفت. مردك بار ديگر پيش رفت. و بار ديگر پيشاني و سرش زخم برداشت. اين كار چند بار تكرار شد. جماعت مسخره اش كردند، آخر ديوونه، مي خواهي بگويي يك تنه نردبان باين كلفتي را خواهي شكست و به آن طرف خواهي رفت؟ بيخود است. خودكشي است، ديوونه! مردك اين حرف ها را از يك گوش مي گرفت و از گوش ديگر بيرون مي كرد. زير لب زمزمه اي داشت. ناگهان همه ديدند مردك عقب عقب رفت، رسيد به آخر كوچه، آنوقت شروع كرد به دويدن. نردبان از حركت نايستاده بود. چند نفري ايستاده بودند و نگاه مي كردند، مي گفتند: خوب، عجله اي نداريم. مي ايستيم. وقتي نردبان را بردند مي رويم. حركت نردبان تندتر شد و اين ها گفتند: آخرها شه. مردك تند مي دويد، اگر بزمين مي خورد هزار تكه مي شد، رسيد پاي نردبان. جست زد پريد، نردبان زودي بالا رفت، پاي مردك گير كرد و افتاد به آن طرف به رو. چند نفري از زير نردبان گذشتند و نردبان ايستاد. مردك خون آلود برخاست نشست و چهل بد و بيراه نثار زنش كرد و پا بدو گذاشت. هياهو از دو سو برخاست. از پشت سر مردك شنيد: ترو خدا برگرد، اگر مسلموني نرو، يه نگاه به پشت سرت بكن، قاقات ميديم برگرد!.. مردك دويد و دويد تا بخانه شان رسيد. در زد باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. بسرش زد و دو لگد بدر كوبيد آجري از بالا افتاد و سرش بيشتر شكست. چيزي نگفت. خون رنگينش از نوك بينيش چكه مي كرد. باز هم دو لگد بدر زد. سرش را گرفت كه آجر رويش بيفتد. مي خواست زنش را تحقير كند. نشان دهد كه او نمي تواند نگذارد كه شوهرش تحقيرش كند. آجر افتاد دريچه باز شد. صدايي گفت: كيه؟ مردك گفت منم. زنش گفت: ترو نمي شناسم. مردك گفت: شوهرت. زن گفت: باشه. اسمت چيه؟ راستي اسمش چه بود؟ اين را ديگر نخوانده بود. زنش هيچوقت اين بهانه را نياورده بود. فكر كرد كه در گذشته ها چطور صدايش مي زدند. چيزي بيادش نيامد. وقتي به آن جوان شيك پوش خوش هيكل برخورد، او را «بي سر و پا» صدا كرد. مي شد گفت اسمش «بي سر و پا» ست؟ اگر اين طور بود پس چرا در بازار ديزي فروش ها او را «خل» گفته بودند؟ نكند اسمش «خل» باشد! نه. اگر خل بود پس چرا پهلوي آن نردبان تمام نشدني «ديوانه» اش خوانده بودند! اسمش يادش رفته بود. شايد هم از نخست نامي نداشته است. كاش اينطور بود، آنوقت آسوده مي شد و بخود مي گفت: خر ما از كرگي دم نداشت. اما مي دانست كه روزي اسمي داشته است. زنش فرياد زد: خوب نگفتي اسمت چيه؟ تا نگي در خونه واشدني نيس. رهگذري گفت: اسمتو مي پرسه؟ اين كه چيزي نشد. بگو بهروز، بگو افتخار، بگو. مرد بر هم نگشت كه رهگذر را نگاه كند. زنش گفت: ها؟ مرد گفت: يادم رفته. برم پيدا كنم برگردم، برگشت كه برود. صداي خنده هايي شنيد. رو برگردانيد. تمام ديزي فروش ها در چارچوب دريچه جمع شده بودند و قاه قاه مي خنديدند. مردك بدستش نگاه كرد ديزي دستش بود. خون تويش جمع بود. ديزي را پرت كرد طرف دريچه. ديزي برگشت و خورد بسر خودش. صداي خنده بلندتر شد. ديزي فروشي در خانه اش قد برافراشته بود و قنديل خانه را از سقف مي كند، اين ها همه اش در چارچوب دريچه بود. مرد زير لب گفت: باشد! و راه افتاد. تنگ غروب مرد بيرون شهر دم دروازه نشسته بود روي كپه خاكروبه اي و از آيندگان و روندگان اسمش را مي پرسيد. حس مي كرد زنجيري را كه بنافش بسته شده از آسمان آويخته اند و ستارگان در دوردست ها سوسو مي زنند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:42 توسط آسمان |
|
|
سلام به همه
از دوستانی که با نظراتشون مارو راهنمایی کردن تشکر می کنم و ازشون می خوام که بازم مارو در ادامه این راه همراهی کنن یه داستان گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد بعد از اینکه خوندین برام حتما تو قسمت نظرات پیغام بزارید و نظر بدین نظر بدین که بازم از این دست داستانها بزارم یا نه؟ منتظر پیاماتون هستم فعلا خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:37 توسط آسمان |
|
|
در یکی از جنگلها عده ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند ، شاه فرمان داد تا یکی از اسیران را اعدام کنند اسیر که از زندگی ناامید شده بود خشمگین شده بود و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند : هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز
ملک پرسید این اسیر چه می گوید؟ یکی از وزیران نیک محضر گفت : ای خداوند همی گوید:والکاظالمین الغیظ و العافین عن الناس ملک را رحمت امد و از سر خون او در گذشت . وزیر دیگر که ضد او امد گفت : ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن . این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی از این سخن در هم امد و گفت : ان دروغ پسندیده تر امد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بانی این در خبثی . چنانکه خردمندان گفته اند : دروغ مصلحت امیز به ز راست فتنه انگیز هرکه شاه ان کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید
و بر پیشانی ایوان کاخ فریدون شاه ، نبشته بود: جهان ای بردار نماند به کس دل اندر جهان افرید بند و بس مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت چو اهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:29 توسط آسمان |
|
|
بهارعشقبا وجود نگاه سردت همان اولين نگاه کافي بود تا به تو دل ببندم. آن روز وقتي استاد از تو خواست تا مدل طراحي ديگران شوي انگشتانم شروع به لرزيدن کردند باورم نمي شد که مي توانم بدون واهمه از نگاه سرد و شماتت بارت به راحتي چشم به تو بدوزم و چهره اي را که آنقدر دست نيافتني به نظر ميرسيد براي هميشه از آن خود کنم. همه نگاهها خيره به تو بود ، از نگاه دخترها چيز زيادي نمي شد فهميد اما در نگاه پسرها تحسين و برق خاصي بود که مرا به وحشت مي انداخت. سعي کردم به هيچ چيز جز تو نيانديشم دست به کار شدم اول طرح کلي اندام تو را نشسته بروي سه پايه کشيدم و بعد به جزئيات پرداختم عجله داشتم هر چه زودتر صورتت را کامل کنم براي اولين بار بود که تناسبات را مو به مو رعايت مي کردم دلم مي خواست تمام اجزاي صورت تو در جاي واقعي خود قرار بگيرند. لبان کوچک و خوش فرمت را همانگونه که بود با همان ظرافت کشيدم و بيني و ابروانت را و چشمهايت را همان چشمهاي درشتي که مژگان بلندت از آن حفاظت مي کرد تا من يا ديگري نتوانيم از مردمک سياه رنگ چشمانت به قلب تو نفوذ کنيم. استاد قدم زنان از کنارمان مي گذشت و من سنگيني نگاهش را هنگامي که به من رسيد حس کردم اما بر ژس هميشه بي توجه به حضور او به کارم ادامه دادم . استاد پس از مدتي مکث سري به علامت تائيد تکان داد و از کنارم دور شد من نفس آسوده اي کشيدم زيرا دوست داشتم هنگامي که خود را در چشمان تو غرق مي کنم کسي شاهدم نباشد. دخترها به تو مثل ديگر مدلهايي که استاد برايشان ميگذاشت نگاه مي کردند آنها طرح اندام تو را مانند کشيدن يک کوزه باريک راحت مي پنداشتند و پسرها هنوز در طرح کلي اندامت مانده بودند و من به سايه و روشن هايت رسيده بودم و تو آرام و خاموش بي آنکه حرکتي کني بروي سه پايه نشسته بودي، دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشي. نامت بهار بود ولي خلق و خويت زمستاني، کاش مي توانستم راهي براي آب کردن يخهاي وجودت پيدا کنم. جادوي چشمان سياهت مرا به خلصه برده بود که صداي استاد همه را متوجه من کرد. «آقاي کياني مثل اينکه کار شما تمام شده، ما مي توانيم آن را ببينيم؟» همه منتظر بودند تا طرح را ببينند حتي تو. من کمي از کارم فاصله گرفتم، استاد و بچه ها دور من جمع شدند و تو همچنان بي حرکت در جايت نشسته بودي و من بي توجه به حضور آنها تنها تو را مي ديدم. بهزاد دستي بر شانه ام زد و گفت : - « عاليه پسر بهتر از اين نمي شود. » و بعد رو به استاد کرد و گفت : - « هيچ اشکالي نمي شود از اين طرح گرفت درست مي گويم استاد؟» و استاد در حاليکه دستي به روي ريشهاي جو گندمي اش مي کشيد، لبخند زد و گفت : - « اين نشان مي دهد که آقاي کياني تمرين زيادي داشته وبه قول معروف فوت کوزه گري را آموخته.» شهرزاد رو به تو کرد و گفت : - « بهار ! من جاي تو باشم اين طرح را از آقاي کياني مي گيرم و قاب مي کنم. » من مثل برق گرفته ها خودم رابه طرح نزديک کردم و در حاليکه اضطراب در کلامم موج مي زد گفتم : - « راستش من خودم همين قصد را دارم فکر کنم بهار خانم اين اجازه را به من بدهند که اين طرح را براي خودم نگه دارم . » همة نگاهها به تو دوخته شد تو آهسته از جاي خود بلند شدي و کنار من ايستادي و نگاهت را به طرح دوختي و بعد با يک لبخند شيرين رو به من کردي و گفتي : - « اين نتيجة زحمت شماست پس لزومي نداره براي نگه داشتنش از من اجازه بگيريد . ولي اين طرح از بهاري که من هر روز در آينه مي بينم زيباتر و مهربانتر به نظر مي آيد . منظورم اينه که من فکر ميکنم شما اون چيزي را که دوست داشتيد ببينيد کشيديد . » من نگاهم را از تو دزديدم تا راز دلم از پرده بيرون نيافتد، بي خبر از آنکه تو راز مرا مي دانستي . بعد از آن روز من هر شب ساعتها به قابي که تو در آن نشسته بودي خيره مي شدم و بي کلام با تو سخن ميگفتم . و شنبة هر هفته براي ديدن تو بهار واقعي لحظه شماري مي کردم و هنگامي که تو آراسته و متين وارد کلاس مي شدي آرزو مي کردم که اي کاش براي يکبار هم که شده با لبخندي قلب منتظرم را از اين انتظار کشنده رهايي بخشي اما تو سرد بودي مثل هميشه و من هر روز در آتش عشقي که از تو در دل داشتم مي سوختم . تمام طول هفته را هم کار مي کردم و هم درس مي خواندم با اميد اينکه شنبه از راه برسد و من يکبار ديگر بهارم را ببينم و تو با بي رحمي تمام دو هفته مرا چشم انتظار گذاشتي . کاش مي توانستم انتظارم را به تصوير بکشم صندلي خالي تو قلبم را به درد مي آورد و خطوطي که رسم مي کردم بي اختيار به بيراهه مي رفت گويي هيچگاه قلم بر دست نگرفته بودم. شنبه اي ديگر گذشت و تو نيامدي ، نمي دانستم با دل بي طاقتم چه کنم . تا اينکه آن شنبه از راه رسيد و من باز هم تنها به اميد ديدن تو وارد کلاس شدم ولي باز هم تو را نديدم ، خواستم بازگردم که شهرزاد خود را به من رساند و نامه اي را به دستم داد و قبل از اينکه من چيزي بگويم مرا به کناري کشيد و گفت : - « اين را بهار داده تا به شما بدهم ، راستش من ... » ديدة اشکبار شهرزاد دلهره اي عجيبي بر دلم انداخت، کاغذ تا شده اي را که در دست داشتم به آرامي باز کردم ، بهار با دست خط خود برايم اين چنين نوشنه بود : - « به بهاري که خزان عمرش نزديک است دل مبند و به خاطر من مرا فراموش کن دستانم نيز همچون نگاهم به زودي سرد مي شود، وقتي آن لحظه فرا رسد گرمي عشق تو نيز نمي تواند سرما را از وجودم دور کند. » قطره اشکي که از گوشة چشمم فرو افتاد از ديد شهرزاد مخفي نماند او نيز چون من اشک به ديده داشت. من بايد تو را مي ديدم و شهرزاد از نگاهم همه چيز را خواند، مي دانستم که او نيز چون من تو را دوست دارد از او خواستم تا برايم بگويد چه بر سر تو آمده او گفت که بايد در جاي مناسبتري با هم حرف بزنيم . وقتي هر دو بروي نيمکت پارک نشستيم، هيچکدام جرأت حرف زدن نداشتيم تا اينکه شهرزاد سکوت را شکست: - « بهار سرطان خون داره، دکترها گفتند که چند ماه بيشتر زنده نمي مونه. » نمي خواستم چيزهايي را که مي شنوم باور کنم. نه، اين از توان من خارج بود. شهرزاد در حاليکه سعي مي کرد به چشمان اشکبار من نگاه نکند به نقطه اي خيره شد و گفت : - « اون مي دونست که شما عاشقش شديد، براي همين ديگر به کلاس نيومد، مي خواست شما فراموشش کنيد ولي وقتي من به او گفتم که شما همچنان منتظر برگشتن او هستيد اين نامه را براي شما نوشت و از من خواست آن را به شما بدهم. او به من گفت« نبايد اين اتفاق مي افتاد حالا هم دير نشده فرهود نبايد منتظر من باشد. » حالا معني آن نگاههاي سردش را مي فهميدم، پشت آن چهرة به ظاهر خشک و بي روح يک فرشته با قلبي مهربان به من لبخند مي زد و من آن لبخند را با چشمان خود ديده بودم و گر نه چگونه مي توانستم آن را به تصوير بکشم. بهار مي خواست تنها باشد، وجود من او را آزار مي داد و من براي آرامش او بايد ديدار دوبارة او را براي هميشه فراموش مي کردم. و امروز آمده ام تا اين نرگسها را تقديم تو کنم، شهرزاد برايم گفته بود که عاشق گلهاي نرگسي ،بهار عشق بودي پس چرا خزان شدي ؟ بهار من از درون خاک جوانه بزن بگذار يکبار ديگر تو را ببينم.
از کتابخانه سایت تبیان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:33 توسط آسمان |
|
|
زیبائی در سادگی است و سادگی نشانه کمال . ویکتور هوگو
اهمیت باید در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که می نگری . آندره ژید
در مقابل همه چیز می توان مقاومت کرد جز خیر و نیکی . ژان ژاک روسو
گر جهان را همچو دوزخ کرده اند در بهشت خاطر خود بگذران فریدون مشیری
به توانایی خود ایمان داشتن نیمی از کامیابی است. در تنی نحیف می تواند اندیشه ای بزرگ مسکن گزیند . بودا
هر گاه بتوانیم پس از هر شکست لبخندی بزنیم شجاع هستیم . آبراهام لینکلن
مردم معمولا از ترس شکست شکست می خورند. ناپلئون بناپارت
بزرگ فکر کن ، کوچک عمل کن ، از همین حالا شروع کن . لامارتین
تفکر دراز مدت تصمیم گیری های کوتاه مدت را بهبود می بخشد. ویلیام ماتئوس
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 19:11 توسط آسمان |
|
|
زویا پیرزاد نویسنده و داستان نویس معاصر در سال 1330 در آبادان به دنیا آمد ، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد. در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به چاپ رساند. " مثل همه عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک" مجموعه از داستانهای کوتاهی بودند که با نثر متفاوت خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند. اولین رمان بلند زویا پیرزاد ، با نام : "چراغ ها را من خاموش می کنم " در سال 1380 به چاپ رسید . این کتاب با نثر روان و ساده ای که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد .... از جمله : برنده جایزه بهترین رمان سال 1380 پکا ... برنده جایزه بهترین رمان 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در سال 1380 و جايزه كتاب سال ايران در همين سال . داستان کوتاه " طعم گس خرمالو " هم برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال 1376 شد. زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا آثار: در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به نامهاى زير به چاپ رساند: " مثل همه عصرها" ، "طعم گس خرمالو" و "یک روز مانده به عید پاک" رمان اخير او : "چراغها را من خاموش مي كنم " 1380 |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:57 توسط آسمان |
|
|
الف . زندگینامه صادق هدایت ب . دوستان و آشنایان صادق هدایت ج . شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر زمان زندگی صادق هدایت د . نامه ها ه . بررسی آثار الف . زندگینامه صادق هدایت : تولد در28 بهمن سال 1281هجری شمسی در خانوداه ای اشرافی ، سفر به بلژیک درسن 24 سالگی برای تحصیل در رشته معماری ، ناتمام ماندن تحصیلات و خود کشی ناموفق در 25 سالگی و بازگشت به ایران و انتشار چند کتاب ، 28 سالگی استخدام و استعفا در چند پست دولتی به طور متوالی به دلیل عدم علاقه به مشاغل دولتی ، سفر به هند در 34 سالگی ، انتشار کتاب بوف کور و یادگیری زبان پهلوی در همانجا. 39 سالگی استخدام در دانشکده هنرهای زیبا به عنوان مترجم و ماندن در این سمت تا آخر عمر . سالگی سفر به پاریس به بهانه مداوا و خودکشی در تاریخ 19 فروردین 1330 49 خصوصیات اخلاقی : هدایت کم حرف ، خجالتی ، عصبی ، گوشه گیر و اغلب اوقات دلگیر و گرفته بود. او تا آخرعمر ازدواج نکرد. گیاهخوار بود و به خاطر مشکل شدید بینایی از خدمت سربازی معاف شد . هدایت دو برادر و سه خواهر داشت و خود کوچکترین فرزند خانواده بود. یکی ازبرادرانش ، محمود معاون نخست وزیر و برادر دیگرش عیسی رئیس دانشکده افسری بود. و شوهر خواهر او رزم آرا نخست وزیر وقت بود . ب . دوستان و آشنایان صادق هدایت : هدایت دوستان و آشنایان بانفوذی داشت که همگی در زمینه ی ادبیات و هنر سرآمد بودند بزرگ علوی ، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی ، محمد علی جمالزاده و عبدالحسین نوشین .. ج . شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر زمان زندگی : وقوع کودتای اسفند 1299 رضا خان ، وقوع جنگهای جهانی اول و دوم ، دیکتاتوری شدید ، انزوای روشنفکران و فرار آنها از ایران.
د . نامه ها : 1.نامه به افراد خانواده با لحنی رسمی و در حد احوالپرسی 2.نامه به دوستان با زبان عامیانه که به بیان احساسات درونی ، ناامیدیها و سرخوردگیهایش از زندگی می پرداخت . ه . بررسی آثار : هدایت در طول 27 سال فعالیت ادبی و تحقیقی و ترجمه آثار ادبی از زبان پهلوی و زبان فرانسه .بیش از 160 اثر کوتاه و بلند از خود به جا گذاشت . اکثر داستانهای هدایت مملو از کلماتی چون تصادف ،خیانت و خودکشی اند. و بسیاری از داستانهایش با مرگ و خودکشی پایان می یابد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:2 توسط آسمان |
|
|
سکان را به من بده
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید :" آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ " می گویم :" البته به امتحانش می ارزد." کجا باید بنشینم ؟ چقدر باید بگیرم ؟ کی وقت نهار است ؟ چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ خدا می گوید:" سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ." شل سيلور استاين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:12 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
گیشا دانشمندان جوان غزل و سخن مطالبی در مورد امام زمان (عج) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
87/11/08 - 87/11/14 87/08/08 - 87/08/14 87/07/01 - 87/07/07 87/06/22 - 87/06/31 87/06/05 - 87/06/21 87/05/05 - 87/05/21 |
| پیوندها |
|
صفحه نخست احادیثی از حضرت علی (ع) گالری عکس مذهبی علم و فناوری مطالب تاریخی باور نکردنی ماهیان زینتی گالری عکس ماهیان زینتی حرف های دل یک عاشق موبایل،نرم افزار،جک اس ام اس،عکس،اخبار |
|
RSS
|
|
|
| اشتراك در ir-orumia |
| بازدید از این گروه |